
May 14, 2012
IIDDEENN
0 comments
May 14, 2012
IIDDEENN
0 comments

May 13, 2012
IIDDEENN
18 Comments
بهترين يعني چي؟
روز مادر رو هم تبريك ميگم به همه مادرايي كه بهشت زير پاشون هست
May 9, 2012
IIDDEENN
20 Comments
مرد مي خواهد حرفي را گفتن و به پايش ماندن
مرد ميخواهد زندگي را ديدن و بوييدن
مرد ميخواهد يك رنگ بودن و سفيد را ديدن
مرد ميخواهد دريا شدن
مرد ميخواهد مرداب را زنده كردن
مرد ميخواهد به چشمان كسي اعتماد كردن
مرد ميخواهد به گرماي دستان كسي اعتماد كردن
مرد ميخواهد شنيدن و ديدن واقعيات
مرد ميخواهد پذيرنده حقيقت بودن
مرد ميخواهد زندگي كردن
آري
مرد ميخواهد زندگي كردن
May 1, 2012
IIDDEENN
12 Comments
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
نميدانم و گاهي ها گاهي چقدر زياد ميشوند و نميدانم چرا…
آسمان را بنگر كه چگونه رو به تاريكي ميرود در روزي كه همه چيز در دستان من ميچرخد…
آيا واقعا اين چنين است؟
تا كنون برايت سوالي پيش آمده است؟
تا كنون برايت جوابي نبوده است؟
در ميان دفترچه گاهي به دنبال شعر
گاهي به دنبال عاشقانه
گاهي به دنبال عارفانه(اگر باشد)
…
نوشتن آرامم ميكند…
تا به هميشه چنين بوده است
و گاهي هم سوزاندن سبز ها و خاكستري هايي كه هيچ چيز يادم نمي آيد از رفتنشان
گاهي آرزوي نواختن و محكم كوبيدن انگشتانم را بر پيانويي كهنه از ياد ميبرم
هماني كه نفس كشيدن به همش ميريزد
…
به هم ريخته نوشتن هم گاهي زيباست…
چقدر دوست داشتم صداي خدابيامرز خشرو شكيبايي رو…مثل خيلي از دوست داشتني هاي ديگه كه رفتن
………………………………….
دستانت را محكم در ميان خاك هاي صحرا ميفشاري
و اي كاش بداني صداي قلب ها را نميتوان از ميان خاك شنيد…
عجب جمله اي
ميتوان يا نميتوان…
صداي قلب هارا از كجا ميتوان شنيد؟
دوست ندارم به هركسي نگاه كردن را
دوست نميدارم هركسي شنيدن را
هركسي خواندن را
هركسي بوسيدن را
هركسي فرياد زدن
هركسي روشن نمودن را
هركسي گريه كردن را
دوست نميدارم گذشته اي را كه گذشت
دوست نميدارم گاهي سكوت هاي بيخودي را
گاهي ندانستن و گاهي خود را به ندانستن زدن را
گاهي خود را به خفگي زدن ها
گاهي خود را به خواب زدن
گاهي خود را به مردن و گاهي هم زنده بودن
گاهي به عاشق بودن
گاهي به دوست داشتن
گاهي به كابوس
به دست ها
به مو ها
به حرف ها
به نوشته ها
به سوخته ها
به خيلي از به ها
دوست نميدارم
و نميداشتم
چه كنم كه اين حس را نميتوان نوشت
چقدر گاهي از قلم هم خسته ميشوم
ولي باز هم مثل سيگاري كه تمامي ندارد به سراغش مي آيم
سرخوشي زيباست گاهي
گاهي انداختن رد پا روي برف در شب زيباست
گاهي خوردن يك ليوان آب گوارا در ميان آبشار
….
بسه ديگه…
خسته نشدي از اين همه گاهي و نقطه و نميدونم
…
تو هنوزم چشمات بستست
بهت گفتم خودكار بده
نگفتم گوشات رو جوهري كن
خوابم نميبره
دوست دارم چنگ بزنم
صداش رو خيلي دوست دارم
خوب باشه
ولي اين يكي خودكارمم تموم شد
يكي ديگه بهم ميدي؟
باشه
يكي ديگه هم بهت ميدم
اما يادت باشه تا صبح بيشتر وقت نداري واسه نوشتن و سوزوندن
…
April 29, 2012
IIDDEENN
4 Comments
یاد دارم روزی خبر دادن که
شتاب کنید و قیمت گذارید که فلان پیرهن بر تن فلان فوتبالیست بوده
قیمت روی قیمت
بالا و بالا و بالاتر…….
لحظه ایی در اندیشه ایی شگرف فرو رفتم که ما بزرگانی داریم که که اندیشه های خود را
برای ما گذاشته اند
اندیشه ایی با ارزش تر از عرق یک فوتبالیست
اندیشه هایی حاصل فکر رو تجربه ، و ارزش گذاشتن به فکر بزرگان
ارزش نهاد به روح انسانی ماست
و شتاب کردن برای خرید بوی عرق یه فوتبالیست خار کردن مقام والای انسان است
پ.ن.1 ببخشید نمیتونم زیاد بیام به بلاگ ها ، ایام امتحان و دل ما خون
پ.ن.2 واقعا خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما دارم و خانواده خوب فروغی
April 23, 2012
IIDDEENN
24 Comments
بسم الله الرحمن الرحيم
انا عطيناك الكوثر
فصل لربك ونهر
ان شانئك هو الابتر
و باز فرصتي شد تا كه به خودم يه نگاهي بندازم
از آخرين باري كه فاطمه فاطمه است استاد رو خوندم چند سالي ميگذره و حسرت داشتن خاكسترش رو هم دارم گويي…
يعني حتما بايد كبريتي باشه تا من آتيش بگيرم؟
حتما بايد اين قدر چشمم به همه دنيا و كثافتي كه توش فرو رفتم عادت كنه تا با ديدن نوري در نور اين قدر متعجب شم؟
خسته شدم از اين همه پيچيده نويسي
از اين همه هياهويي كه توي تك تك ثانيه هاش پر از قيد و بنده
قيد چيزايي كه فقط دورم ميكنن از همه اون راه و نور هايي كه بايد
يه سال ميگذره از اون روزي كه براي چندمين باز ياد از دست رفتنت رو دارم تجربه ميكنم ولي خودم چه فرقي كردم؟
جز اينه كه تو منجلاب بيشتر فرو رفتم؟
همش هي امروز هي فردا…دلم واسه خودم ميسوزه…
همش هم منتظرم كه يكي دستم رو بگيره و معجزه كنه…اخه خود من نبايد يه ميل دستم رو دراز كنم
من نميخوام تو زندگي و زنده بودنم بميرم…
همه گله من از خودمه…از خودي كه همه چيز داره و هيچ نداره..از خودي كه همه كار ميتونه بكنه و هيچ نميكنه..از خودي كه هميشه دنبال فاني بودن هاي زندگي بوده…خودي كه زجر آوره واسم…
خسته شدم از بس به خودم دروغ گفتم..همش به خودم بگم درس دارم..وقت ندارم…هميشه كار واسه انجام دادن دارم و هميشه هم در آخرين لحظات يادم مياد كه…
و چقدر ميترسم از اين كه فردا دستم به هيچي نرسه و من بمونم يه دنيا و كوله بار سياه و حسرت
تشنــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ام خدايا…
كسي بخار روي پيشوني و زبون خشك بيرون از دهنم افتاده رو ميبينه؟
دارم به كجا ميرم؟
چقدر من پايينم
و هرلحظه بيتشر ميرم پايين…
و تعجبم از اينه كه دارم مثل اون شپشك هاي توي موهاي اون خرگوشي كه از كلاه شعبده باز مياد بيرون . هر لحظه ميرم پايين تر و لم ميدم بي تعجب از ايني كه خود من توي يه شعبده داره غلت ميخورم و هي ميرم پايين تر…
خسته ام
شرمنده روي توام بانوي من
فاطمه من…
كاش ها را هيچ گاه نميتوان سبزشده ديد
ولي اي كاش حرم نفس هاي زندگيت را ميتوانستم داشته باشم
شرمنده توام كه فقط از بزرگ همسرت نامي به اسم شيعه را يدك ميكشم…
بانوي من
روح سياهم را صيقلي ده با يادي كه هميشه دوس ميداشتم از فرزند يگانه ات
نميدانم چگونه حتي بايد فريادم را بخورم
نتوانستم
بانوي من شرمنده حس توام
اي خاطره بانوي من
بانوي من بعد از اين همه كوشش حاصل سياه من را نبين
چقدر خودخواهم
مگر ميشد نديد
شايد اگر من نبودم و اين كلمات هم نبود
بهتر بود…
.ولي اين فقط پاك كردن صورت مساله است
April 16, 2012
IIDDEENN
18 Comments
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
نيمه شب آواره وبي حس و حال
در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي اغاز كرديم در خيال
دل به ياد اورد ايام وصال…
امد و در محرمم دم ساز شد
گفت و گو ها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورق بان شوي درياست دل
بي تو شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده
در پي عشق تو سرگردان شده
گفت… گفت در عشقت وفادارم بدار
من تورا بس دوست ميدارم بدار
شوق وصلت را به سر دارم بدار
چون تويي مخمور خمارم بدار
باتو شادي ميشود غم هاي من
باتو زيبا ميشود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افسون شده
دل ز جادوي رخت افسون شده
جر تو هر يادي به دل مدفون شده
عالم از زيباييت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر كس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود
همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
…
عمه زهره عزيزم…دلم خيلي برات تنگ شده و اميدوارم هميشه خوب و خوش باشي…اين هم سايه و روشن
براي مدتي نخواهم بود…شايد گرفتن آرامش و زدودن غبار
…
آهنگي رو كه گذاشتم خيلي دوس دارم خودم…خيلي وقت ها همدم بوده…اگه خواستين منت بذارين و گوش كنين خيلي خوشحال ميشم كه حس كنم تاآخرش گوش كردين…
بوس براي همه
April 12, 2012
IIDDEENN
22 Comments
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
حرف ميزنم
حرف هايي كه مال توست
اگر بماند…خواهد پريد
مثال الكلي كه روي دست ميريزد و سردم ميكند
نميدانم
باز اين قيد آمد
نميدانم
زير باران هاي فروردين بهاري خاص قدم زدن
و زير همان باران حرف زدن
با هماني كه هميشه بوده
هست
وخواهد بود
در كنار آوايي آشنا
چه زيباست
حتي نگريستن به شكوفه هاي درخت زردآلو در همان حين
و صداي توپ بچه هاي خيابان
…
همه در حين شنيدن صداي تو
صدايي كه فقط صدا نيست…
…صدايي كه ساكت است
…صدايي كه فقط گوش است
صدايي كه فقط نفس است
و صدايي كه فقط چشم است
خواهم خواست
همه چيز را در ميان كشمكش فريبنده مشكي و سفيدش
مثل تفاوت رنگ آرشه و سيم هاي ويولون…
تفاوت رنگش را ميبيني؟
چه صدايي دارد…صدايي كه هميشه شنديدنش آرامش بخش است
حرف نيز همين گونه است
ميشنوم…
هر آنچه كه بايد
…
بشنو…
…همانند همين صداي آشناي مشكي و سفيد
چه هنر زيبايي است شنيدنش
و زيباتر داشتنش
و عالي تر
پاسخش
شنيدن پژواكش و آرامش برگشتش
April 11, 2012
IIDDEENN
9 Comments
بازگشت همه به سوي خود كسي كه مبدا ما از اوست مي باشد…
چقدر گفتنش راحت و باورش سخت…
دوست عزيزم…اميدوارم گلي باشي كه به گلستان وجودي مبدا هستي برگردي..
با اين كه هيچ نمي شناختمت ولي حس خوبي داشتم به شنيدن اسمت…
ميترا جان…
روحت شاد
واقعا ناراحت شدم بابت از دست دادن حضور گرمت…
…حضوري كه ميتونست گرماي يه زندگي باشه
…و خيلي ميتونست ها ديگه اي كه الان فقط با به ياد آوردن چهرت غباري ازش هوا ميمونه
…خدانگهدارت
به عمه زهره عزيزم تسليت ميگم براي از دست دادن اين دوست عزيز…
April 7, 2012
IIDDEENN
27 Comments
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
به نام حق
خوب است گاهي انديشدن…
خوب است گاهي هيچ نداشتن…
خوب است گاهي بي هيچ بودن…
خوب است گاهي با هيچ بودن…
خوب است گاهي دويدن…
خوب است گاهي در صحرا دويدن…
خوب است گاهي فرا رفتن…
خوب است گاهي پيانو نواختن…
خوب است گاهي آرام حرف زدن…
خوب است گاهي سيمين خواندن…
خوب است گاهي فكر كردن…
خوب است گاهي سيلي خوردن…
خوب است گاهي فرياد بودن…
خوب است گاهي درخت بودن…
چقدر خوب است ها زياد است…
چقدر بزرگ ميطلبد…
چشمانت را باز..گوش هايت را باز.. ومثل هميشه عميق نفس بكش…آنچه را هميشه منتظرش بودي…
خوب است گاهي قصار بودن…گاهي با نوايي آوا شدن…
با پنجره اي اسير نبودن…
به پنجره اي اسير نبودن…
خسته نشدي؟
يك حرف معني تمام ذهنت را تغيير ميدهد…
چقدر گاهي كلمات نيز بازي ميطلبند…
چقدر گاهي روي اسكله دويدن بازي ميطلبد…
در كنار همه اين خوب بودن ها گاهي ها نيز هستند…
در كنار همه اين گاهي ها نقطه سر خط هايي نيز هستند…
و اي كاش گاهي هيچ نداشته باشم براي گفتن…
اي كاش گاهي فقط چشم حرف بزند…
نقض قانون است ميدانم…
اما بگذار لحظه اي مثل تمام لحظات
فراي تمام كليشه ها
چشمانت حرف بزنند…
بگذار حس مادي نباشد…
بگذار حس از درونت باشد…
اين جا جاي تناقض است…
گفته بودم…
همه نقض هارا خواهي يافت…
ساده…
اما
چشمانت را باز هم ببند…
مثل همه بستن هايي كه درونش پر از وسعت است…
…………………..
خودكارم تمام شد…
يه روان نويس ميدي بهم؟
براي چي؟
ميخوام بنويسم…
مگه خواب نبودي؟
نه
با چراغ خاموش مينوشتي؟
چشمات رو باز نكرده بودي…
ميدونستم…
”””””””””””””””””””””””””””””””””””””””””””””””””””””’
پ.ن.1:به روزهايي رسيدم كه دوباره ياد اون زمان هايي افتادم كه دستم رو گرفتي…ياد همون زمان هايي كه در اوج درگيري ها بودم و فكر نميكردم كه تو اين قدر مهربون باشي…يادش بخير..دور شدم از اون جا به اميد اين كه كنار بيد بزرگ بشينم و باهات حرف بزنم…از همه اون چيزايي كه بايد…از همه نبايد ها…از داشتن دنيايي كه ديگه فقط كليشه نبود..از داشتن خيلي چيزهايي كه براي ما بود..از داشتن نگاه هاي گرم و دوست داشتني…از حمايت و آينده…و از همه چيزهايي كه خيلي راحت ازمون دريغ شده بود…از داشتن اون چيزي كه فقط يه كلام و يه نگاه ازت خواست…
پ.ن.2:يادت بخير دوست عزيزم…كاش باز هم بودي و بدون هميشه اسم و يادت اين جا خواهد بود..نه ميدونم كجايي و نه ميدونم در چه حالي…باز هم مثل هميشه ارزوي بهترين ها براي تو
پ.ن.3:به يوسف و كياي عزيزمون هم تبريك ميگم…و به همه اون هايي كه خاله هم بهشون تبريك گفته بود..به وحيد گل…و همه…
و البته براي تناقض ..مرگ بانو ملك آرا رو هم تسليت ميگم…